هفت ماهگی
یکشنبه بیست و هفتم بهمن ماه ساعت یازده و سی دقیقه صبح مهرسام ما دقیقآ چهار روز بعد از سالگرد عقد مامان و باباش هفت ماهه شد. این روزها مهرسام خیلی بامزه شده و تغییراتش کاملاً محسوسه. دیگه خودش کاملا میتونه بشینه از وقتی خیلی کوچولو بود مرتب بهش میگفتیم Arms Up و Arms Down و حرکتش رو هم انجا میدادیم به این امید که یاد بگیره؛ ولی الان وقتی بهش میگیم فکر میکنه بازیه و میخنده. جدیداً عادت کرده فقط تو کالسکه میخوابه که به نظر من اینطوری خوابوندنش خیلی راحتتره ، عاشق کیبورده و با هیجان تایپ میکنه؛ مرتب هم به مانیتور نگاه میکنه. گاهی که اینترنتی با web با داداش صحبت میکنیم همش دوربینو دستش میگیره و بهش نگاه میکنه ، کنترل tv رو هم خیلی دوست داره و وقتی میدیم دستش مرتب دکمههای کنترل رو میزنه. کلاً دنبال تکنولوژی و وسایل برقیه. غذا خوردنش هم خوبه . صبحها حریرهی بادوم یا سرلاک میخوره و ظهر ها سوپش رو و بعدازظهرها چند ساعت قبل ازشام خوردن خودمون هم پوره میخوره که با هویج ،کدو و یا سیب زمینی درست میکنم واسش . بین وعدهها هم شیر میخوره گاهی هم چند قاشق همراه با قطره آهنش آب سیب.
دیگه اینکه این روزها لثههای مهرسام خیلی اذیتش میکنه وما از چهار ماهگی درگیر دندون هستیم حالا تا کی خدا میدونه. حرف مورد علاقهش ب هست و کلمههایی که میگه بابا، ابا، ب ب و ... هستش. وقتی خیلی هیجانزده میشه یه مدل خاص خودش تندتند نفس میکشه و بعدش با لبهاش صدا در میاره و زبونش روبیرون میده . همچنان دوست داره زیر بغلش رو بگیریم راه بره. اجتماعیتر از قبل شده و خیلی با دیدن غریبهها ناراحت نمیشه. اسم خودش رو کاملآ میشناسه، وقتی صداش میزنیم برمیگرده و نگاه میکنه. آویز بالای تختش رو با قدرت تمام میکشه و تکون تکونش میده تا صدا بده . تخممرغ هم به غذاهاش اضافه شده که البته باید فقط زردهش رو بخوره.خواب شبش کمتر شده و تا صبح چند بار بیدار میشه. جدیداً توی روز یا قبل از خواب شبش فقط من رو میخواد وحتی اگه از اتاق بیرون برم شروع میکنه به گریه کردن و وقتی بغلش میکنم آروم میشه و چه احساس عجیب و شیرینیه این وابستگی. این جور وقتها تازه باورم میشه مامان شدم. همچنان تو بغل بودن رو به هر جای دیگهای ترجیح میده. آینه رو دوست داره و هر وقت ببریمش جلوش با دیدن خودش میخنده و سرگرم میشه. باباش رو از همه بیشتر دوست داره و تقریبآ براش فرقی نداره با من باشه یا هادی.
جدیدآ ورزش رو شروع کردم و گاهی مهرسام رو میذارم تو کالسکه و دراز نشست میرم و مهرسام میخنده و خوشش میاد پنجشنبه هفته گذشته هم مهرسام رو گذاشتم پیش هادی و رفتم استخر و چون برای اولین بار بود که اینکارو میکردم فکرم پیشش بود اما وقتی برگشتم هادی کلی تعریف کرد که آقا بوده پسرمون حالا دیکه با خیال راحت میرم استخر.خوشحالم که هفت ماه از سختترین روزهای بچهداری رو پشت سر گذاشتم. هرچند میدونم دلم برای این روزهاش خیلی خیلی تنگ میشه. بچهها خیلی شیرین و بامزهن. با وجود سختیهایی که بچهداری داره ولی شیرینیش اونقدر زیاده که خستگیها رو از تن آدم در میاره و حسابی به آدم انرژی میده. منی که صبحها کلی میخوابیدم الان از ساعتی که مهرسام بیدار میشه با جون و دل در خدمتش هستم و انگار نه انگار تا صبح چندبار بیدار شدم.
شاید برای عید برای مهرسام تقویم سفارش بدم یا خودم طراحی کنم البته اگه وقت بشه تا ببینم چی میشه اما تصمیم دارم چون اولین روز درختکاری مهرسام اسفند امساله یه درخت برای مهرسام توی باغچه خونه بابا بکاریم تا هر موقع که مهرسام میره خونهی مادریش شاهد بزرگ شدن درختی باشه که از سال اول تولدش کاشته شده و همزمان با خودش قد میکشه.
راستی سفرمون هم که توی پست قبلی گفته بودم به علت سرما لغو شد و نشد که بریم ، اما حالا مامان بابا با داداش اینا اومدن اینجا پیشمون هستن


هفت ماهگی
